تبلیغات
معارف شهرستان ماکو - مطالب ابر خاطره


درباره ما
دوستان
آخرین مطالب
لینکستان
نظر سنجی
امكانات جانبی
 

چه ها بهتون توصیه میکنم این داستان رو بخونید واقعا واقعا می ارزه

مخصوص بچه های ورودی جدید که منتظر حقوق اند!!

و ورودی های سال قبل ک نمیدونن با پولاشون چیکار کنن... :D 

چند روزی به آمدن عید مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد ما بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن.

استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری درسها...

بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد آخر سالی دیگه بسه!

استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می گذاشت روی میز، خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت.

استاد 50 ساله ‌مان با آن كت قهوه‌ای سوخته‌ای كه به تن داشت، گفت: حالا که تونستید من رو از درس دادن بندازید بذارید خاطره ای رو براتون تعریف کنم.

 





:: مرتبط با: داستان خواندنی , سخنان حکمت آموز ,
:: برچسب‌ها: خاطره , پدر ,
ن : علی اصغر حسن زاده
ت : چهارشنبه 16 اردیبهشت 1394
 
موضوعات
صفحات
نویسندگان
آرشیو مطالب
برچسب ها
جشنواره وبلاگنویسی